View this article in English | bilingual

گریز

 

هنوز پاي راستش را از كفش بيرون نياورده بود كه روي  پادري ديدش. نخي سفيد و  بلند.  چند بار نوك كفشش را روي آن كشيد. نخ مثل كرم باريكي پيچ و تاب خورد  و دوباره همانجا چسبيد. باز امتحان كرد. اين بار انگار ماري بوآ كه فيلي را بلعيده باشد، قوز كرد و  خودش را لاي تار و پود پادري قايم كرد. خم شد تا با دو انگشت برش دارد ولي، به جاي آن كفش هايش را برداشت و گذاشت توي جاكفشي.

بدنش چسبناك بود. مي شد همة بخش نامه هاي اداره را بي نياز به پونز و سوزن روي آن چسباند. خودش را با بدني پوشيده از كاغذ تصور كرد كه كارمندهاي اداره مي آمدند، روبه رويش مي ايستادند، بي آنكه نگاهي به او بيندازند، اطلاعيه ها را مي خواندند و او را مثل رگال لباس فروشي ها مي چرخاندند و مي گذشتند. هنوز كيف روي شانه اش بود و چتر توي دستش و، داشت تغييرات احتمالي خانه را وارسي مي كرد. عقربه های ساعت روی چهار و پنج رسیده بودند به هم. شلوار شوهرش،ساعي، تا شده روي كاناپه بود. بارها گفته بود  بهتر نيست بذاريش تو كشوي لباسات؟ و هر بار ساعي گفته بود معلومه كه بهتره.    برگشت دوباره به نخ نگاه كرد. حالا شبيه چهار  تپة يك اندازه با قشر نازكي از برف همانجا به پادري قهوه اي چسبيده بود. به اتاقش رفت. لباس هاش را درآورد. كليد كولر را زد و جلوي باد ايستاد. تنش باد را مي مكيد و حظ مي برد. زود خودش را كنار كشيد. حوله اش را برداشت و برد توي حمام آويزان كرد.

فندك را برد زير كتري. آن يكي دستش رفت روي پيچ اجاق گاز  ولی منصرف شد.  فندك را سر جاش گذاشت و  ليوانی آب سرکشید. نخ همانجا مانده بود. اين بار شبيه منحني نوار قلبي خودش بود. پادري را با دو انگشت برداشت. از چشمي در بيرون را نگاه كرد. در را بي صدا باز كرد. يك پا را جلوي در  حايل كرد و آن يكي را روي سنگ پاگرد گذاشت و پادري را تكاند.  به سرفه  افتاد. اين بار با شدت بيشتري  تكاند.  نخ مثل زالو بادكش هايش را فرو كرده بود  و جدا  نمي شد. جلوتر رفت و آن را چند بار كوبيد روي نرده. پادري از بين دو انگشتش سرخورد و افتاد پایین  و در با صدايي شبيه انفجار به هم كوبيده شد.

به خودش نگاه كرد كه نيمه برهنه و با پاهاي از هم گشوده،  جلو در بسته ايستاده است. جریان آبی داغ توی تنش منتشر شد. مضحك تر از اين ممكن نبود. نگاهش چرخيد به پاگرد طبقة دوم،  پنجره  مثل دهاني وحشت زده باز بود. با هر دو دست كوبيد روي سرش. ضربان قلبش را توي شقيقه هاش مي شنيد. باور نمي كرد. نگاهش چند بار روي پنجره، خودش، پادري و در، رفت و برگشت. باور نمي كرد. سعي كرد با دست ها خودش را بپوشاند. دست هاش هر جايي را كه مي پوشاند ، جاي ديگري  را بي حفاظ مي گذاشت. حجم دست ها كافي نبود. مدتي به نمايش پانتوميمش ادامه داد. بعد كمرش بي اختيار روي پريزهاي برق سر خورد و نشست پاي ديوار و چمباتمه زد. پادري جلو او روي زمين پهن شده بود و نخ سفيد مثل طرحي از لبخند به آن چسبيده بود.  باور اينكه آن طور عريان پشت در نشسته باشد، كمتر از باور سكته كردن پدرش نبود. چند سال پيش نيمه شب خبرش كرده بودند و تا خودش را برساند سعادت آباد، صد بار نزديك بود به گاردريل هاي اتوبان برخورد كند و يا به ماشين هاي پارك شدة  توي خيابان و كوچه بكوبد.

سرش را كه بلند كرد مهر دو دايرة سرخ   روي زانوهاش جا انداخته بود. انگار تمام خوني كه در بدن داشت راه كشيده بود توي صورتش. با دست خودش را باد زد. خواب و خيال نبود. او يك قدمي خانة خودش پشت در مانده بود و فرسنگ ها از امنيت آن سو فاصله داشت. مكافات چه چيزي را قرار بود پس بدهد؟ با خودش گفت آخه من، من كه هميشه... من كه اين همه...  با التماس به وان يكادي كه سايه اش از پشت شيشة بالاي در پيدا بود، نگاه كرد. آرزو كرد سر و كلة كسي پيدا نشود. نه، نبايد كسي او را در آن وضعيت ببيند. او بود كه هر وقت مي خواست از خانه بيرون برود، با كيفش روي شانه و چتر توي دستش  اول توي چشمي نگاه مي كرد. اگر صداي پايي مي آمد يا كسي توي دهانة چشمي ظاهر مي شد ، صبر مي كرد تا بگذرد . بعد در را باز مي كرد.  عينك آفتابيش را از بالاي سر مي سراند روي استخوان گره دار بيني اش،  با كليد زبانة قفل را عقب مي كشيد و در  بي صدا بسته  مي شد. چهار پله را پايين مي رفت و در ساختمان كه پشت سرش بسته مي شد، نفسش را با صداي هوفي بيرون مي داد. اگر بد شانسي مي آورد و در لحظة خروج با كسي رويرو مي شد، با يك ببخشيد كه فقط خودش مي شنيد، گربه وار باريك مي شد،  راه مي گرفت و بيرون مي رفت. تمام كوچه را تا سر خيابان بي آنكه چترش را باز كند، با قدم هاي بلند طي مي كرد و آن وقت توي تاكسي بود كه نفسش را با هوفي عميق تر بيرون مي فرستاد. هيچ وقت به دليل اين گريزها  فكر نکرده بود. ولي، مي دانست كه از اين كار لذت مي برد. يك جور گير كردن،  ترسيدن و بعد ناگهان خود را در فضاي آزاد احساس كردن. فضايي فقط متعلق به خودش. همين بود. توجيه ديگري نداشت. شايد اگر اين ها را به كسي مي گفت...، نه نباید می گفت.

شوهرش مي گفت تو آدم گريزي، آدم گریز.  بايد بري توي غار زندگي كني. بعد لبهاش را سفت به هم فشار مي داد و وقتي بازشان مي كرد، گفته بود بيچاره اون كارمنداي زير دستت.

اما اين طور نبود. با كارمندها راحت بود. با ارباب رجوع مشكلي نداشت. تازه، هر كس حتي از قسمت هاي ديگر اداره كه سر مي خورد و درد دلی یا گلایه ای داشت،  در اتاق او به رويش باز بود. مگر وام مسکن كارمند بایگانی را جور نكرده بود كه زنش پیله کرده بود طلاق بگیرد. بيمة تكميلي رانندة اداره را يك روزه درست كرده بود. پس ترتيب استخدام پسر معلول آبدارچي را توي تلفن خانه  كي داد؟  البته ساعي ممكن بود خيلي وقت ها درست بگويد اما، اينجا اصلا حق با او نبود. هر وقت هم خواسته بود از خودش دفاع كند، ساعي مي گفت آن را كه عيان است چه حاجت به بيان است.

اينها ديگر اهميتي نداشت. هر چه بود او حالا پشت در نشسته بود و به رد شيارهاي سرخ و شن ريزه هاي روي نشيمنگاهش دست مي كشيد. انگار آن پاهاي باريك پرمو با ماهيچه هاي شل و بي شكل  متعلق به ديگري بود. رگ هاي آبي و سياه مثل گلوله هاي ريز كامواهاي رنگي، جا به جا روي ران و كنار زانوهاش جمع شده بودند،  چرا  نديده  بودشان؟ به شكمش دست كشيد كه مثل ماست چكيده  ته كيسه اش توده شده بود. بي اختيار با هر دو دست شكمش را پوشاند. كليپس را از موهاش برداشت. موهاي شرابي  صافش روي دو سينه ريخت. چه خوب شد كه كوتاهشان نكرده بود؛ درست مثل خنزر پنزرهايي كه آدم سال ها توي انباري خانه اش نگه مي دارد و بعد يكهو يك جايي به كارش مي آيند.

 پادري را با دو انگشت برداشت. نخ لعنتي حالا خودش را جمع كرده بود. عين رگ هاي تاب دار روي پاهاش. آن را جلو تنش گرفت.  فكر كرد بايد شبيه آگهي تلويزيوني سوناي خشك تك نفره شده باشد كه زن را توي چيزي شبيه بشكه نشان مي داد كه از سينه تا ران هاش را پوشانده بود و سر و دو تا پايش بيرون مانده بود. حالا معني حرف شوهرش كم كم داشت توي ذهنش باز مي شد. براندازش كرده بود وگفته بود چي بودي و چي شدي؟ آدم حظ مي كنه مي بينه زن هاي مردم چقدر مراقب سر و شكلشان هستند.

صداي پا بود. كسي داشت از پله ها مي آمد پايين. و هر چه صدا  نزديك تر مي شد، او بيشتر در خودش مچاله مي شد.  پادري را مثل لباس مادر مرده اش، به خودش چسباند و همه ترسش را در آن جا داد. داشت با آن يكي مي شد. ولي صدا يك جايي قطع شد. موهاي پادري به تنش چسبيده بود. آن را با حالت بيزاري از خودش دور كرد.

ديگر واقعا دلش مي خواست سر و كلة كسي پيدا شود. طرف حتما اول شوكه مي شد و سعي مي كرد  به او نگاه نكند و او حتما خواهش مي كرد تا ملافه اي برايش بياورد و بعد همه چيز را برايش توضيح مي داد. سرانگشتي حساب كرد. هفت واحد آپارتمان؛  اگر به طور متوسط توي هر كدام فقط دو نفر زندگي كنند، مي شود چهارده نفر. تازه توي غروب تابستان لااقل  تا هشت و نه شب بايد هر ساعت سه نفر در رفت و آمد باشند. با خودش گفت حتي كلاغ ها هم غروب ها برمي گردند لانه. پس كجا بودند؟ بعد كسي توي سرش زمزمه كنان خواند غروبا كه مي شه روشن چراغا... نفس عميقي كشيد و از توی حلقش گفت هه!  با همة وجود دلش مي خواست يك نفر در ساختمان را باز كند و با قدرت آن را به هم بكوبد. پس آدم هاي بي ملاحظه ی این ساختمان لعنتی کدام گوری اند که چرت بعد از ظهر روزهای تعطیلش را با كوبيدن در و تلق تلق پاشنه ها و گرومب گرومب پوتين هاي سنگيني، كه اين روزها جوانك ها مي پوشند، حرام مي كردند. پادري از دستش افتاد و ناخن هايش را فرو كرد توي ران هاش و دوباره نشست. شايد ساعي راست مي گفت كه او بدبين و ايراد گير است.

كاش  اين مرد به دلش مي افتاد و برمي گشت خانه. اصلا هر چه دلش مي خواست بگويد. بگويد كودن، بي فكر، فراموشكار، وسواسي. مهم نبود. مهم اين بود كه به امنيت آن سوي در احتياج داشت. ساعی قهرمان سابق شطرنج، يك سال مانده بود  بازنشست شود  ولي، هنوز دنبال روياهاي جواني اش بود. ادعا مي كرد دو بار كاسپاروف را برده  و  سه بار هم بازي را به او  واگذار كرده ... ديگر با او جر و منجر نمی کند كه او و كاسپاروف  هيچ وقت هم دوره نبودند كه با هم مسابقه داده باشند.

  هر روز كه ساعی از شركت برمي گشت، برايش تابستان و زمستان نداشت، كيفش را جلوي كاناپه مي گذاشت و مي رفت زير آلاچيق پارك شطرنج. آسمان به زمين مي آمد، برنامه اش به هم نمي خورد. اصلا ساعي همه چيز را مثل صفحه و مهره هاي شطرنج سفيد و سياه مي ديد. مي گفت همة آدم ها خوبند مگر آنكه عكسش ثابت شود. آدم ها معركه بودند ولي تا وقتي كه جاي ماشين او را توي پاركينگ نمي گرفتند، شار‍‍‍‍‍‍‍‍‍ژ ماهانه را به موقع پرداخت مي كردند و يا كيسة آشغالشان را جلوي در رها نمي كردند. صداي پا را دوباره شنيد. صاحب پاها از چند پله بالا يا پايين رفت و انگار یک جایی ایستاد. او خودش را به ديوار چسباند و پادري را بغل كرد. خطي باريك و سياه روي ديوار روبه رو  بود..

دختر پنج سالة همسايه طبقة دوم، مداد را گذاشته بود روي ديوار و يكسر از طيقة پايين كشيده بود  تا بالا. شش ماه قبل كه آمده بودند، شوهرش با ديدن كارتن هاي كتاب توي پاركينگ  ذوق زده گفته بود بالاخره يك زوج آدم حسابي آمدند توي اين ساختمان. بعد اسمشان شد  زن و شوهر روشنفكر. يك روزجمعه صداي ساعي توي راهرو پيچيده بود كه مي گفت واي به حال جامعه اي كه روشنفكرش اينها باشند. ساعي  اين جور وقت ها جملة معروفش را به كار مي برد و مي گفت زندگي صحنة باخت است  اگر  ببازي كه باخته اي و اگر ببري هم باخته اي . اين مال وقت هايي بود كه بحثشان مي شد يا وقت هايي كه مهرة سفيدي پايش مي لغزيد توي خانة سياه. ولي نه،  ديگر با داشتن دو فرزند دانشجو دلش نمي خواست فكر كند كدام يكي برد و كدامشان باخت زندگي آن يكي بوده اند. مدت ها بود ديگر به اين چيزها فكر نمي كرد. نخ شبیه حرف دال روی پادری خم شده بود. دندان هاش را فشار داد پشت  لبش.

سايه اي را  از پشت دو رديف شيشه مشجر آپارتمان ديد و صداي چرخش كليد را شنيد. ساية يك مرد. تنش داغ شد. نفهميد چطور خودش را رسانده بود توي پاركينگ و زير پله ها كز كرده بود. نفس نفس می زد. اين سرعت عمل را اصلا از خودش انتظار نداشت. چرا فرار کرده  بود؟ كاش مي ماند و  از مرد مي خواست برايش ملافه اي مي آورد و بعد خواهش مي كرد سراغ كليد ساز برود. ماجراي پشت در ماندنش را براي او تعریف می کرد. ولی  او  داستانش را باور مي كرد؟ نه، حتما فكر مي كرد زن مدير ساختمان از راندو وو  برمي گردد و لابد آنقدر هول بوده كه كليدش را هم جا گذاشته و او سر بزنگاه گيرش انداخته. فكر كرد مغز چه كاركرد عجيبي دارد قبل از اينكه همه اين فكرها ظاهر شود او به پاها فرمان دويدن و به احساس فرمان پنهان شدن داده. خوب بود كه مغز با او مشورت نكرده بود. تازه بدتر از آن  با ساعي چه مي كرد كه خبر دهن به دهن مي چرخيد و مي رسيد به گوش هاي او. ولي اين موضوع، با همه چيز ديگر فرق داشت. ساعی هنوز بعد از ده سال عادت نكرده بود به چتري كه زنش هر روز با خودش مي برد و زير برف و باران و آفتاب روي سرش مي گرفت. ساعی مي گفت مرا انگشت نماي خاص و عام كردي. آدم عاقل از اين كارها نمي كند زن.  نه، ديگر نيازي نمي ديد برايش توضيح بدهد. می دانست نباید مثل سابق براي هر كار كوچكي توجیه بتراشد.

انگار خاك مره پاشيده باشند توي اين ساختمان لعنتي. چطور بود برود  در خانة همسايه روشنفكر را بزند. ولي نه حتما زن خیالات دیگری می کند.  اگر قول ساعی درست باشد كه اينها اداي آدم هاي متمدن را درمي آورند و پشت پرده از  دده پيرة  او  هم عقب افتاده ترند، صلاح نبود برود بالا.  لابد اگر در مي زد، اول  زن از چشمي نگاه مي كرد و در لحظه دو تا فكر به ذهنش مي رسيد يا اينكه كار هميشگي اوست كه در غيابش با اين شكل و شمايل مي آيد سراغ شوهرش يا در بهترين حالت فكر مي كند اين زن منزوي مغرور، ديوانه شده  و اگر در را باز كند بعيد نيست بپرد به او؛ صورتش را چنگ بكشد و بگيردش زير مشت و لگد. ولي غير از آنها كسي را  توي اين ساختمان نمي شناخت. آن هم به خاطر اين بود كه يك بار ساعي تعارفشان كرده بود توي خانه تا به بهانة توضيح دادن قوانين آپارتمان و شارژ و اينها ببيند چند مرده حلاجند. آن شب برايشان چاي برده بود. چند دقيقه هم نشسته بود و بعد  به بهانة تلفن زدن به پسرش خودش را رسانده بود به اتاق. ولي از شش خانوادة ديگر نه  چيزي مي دانست و نه  مطمئن بود اگر آنها را ببيند خواهد شناخت. پنجرة پاگرد دوم دهاني بود پر از تاريكي. نمي دانست چه مدتي آنجا ايستاده است. چرا به فكر سرايدار نيفتاده بود؟ بد نیست ملافه اي  از او  بگيرد و بفرستدش دنبال كليد ساز.

 پردة اتاقك سيماني سرايدار با گل هاي سرخ درشت كيپ  تا کیپ كشيده شده بود و حباب روشن لامپ از پشت آن پيدا بود. بدنش لرزيد. اين مردك افغاني محروميت كشيدة بنگي با ديدنش حالي به حالي مي شود و لابد دستش را مي گيرد و مي كشد تو. مگر كم توي اين پايتخت گل و گشاد جنايت كرده اند؟ از اول به آن چشم هاي مغولي اعتماد نداشت. همه دست اين ملت را خوانده اند. ساعي مي گويد بيچاره از قوم هزاره است. شيعه اند و بي آزار. به جايش همة آزار طالبان و پشتوها آوار سر اينها مي شود. اين ها را  از خود افغاني شنيده بود و حتي توي نيم ساعت لهجة افغاني را هم از او گرفته بود. آوار سر اينها مي شود... هه...

صداي زنگ تلفن از توي خانه مي آمد. انگار دوباره يادش بيايد توي چه مخمصه اي گرفتار شده،  روی پادری دنبال نخ  گشت و با هر دو دست گونه هاش را گرفت و فشار داد. نفسش تند شد و چشم هايش را بست. حتما ماريا بود. اغلب همين وقت ها، دم غروب، زنگ مي زند و بي آنكه سلام كند مي گويد: دلم گرفته دارم مي ميرم مامان. اگر مي پرسيد حالت خوبه عزيزم. صداي تيزش را بلند مي كرد كه آخه تو اين شهرستان بوگندو مي شه خوب بود؟ دردش را مي دانست دوباره پول مي خواست. دور از چشم ساعي پول برايش مي فرستاد. همه خوب رگ خوابش را بلد بودند. دختر مي گفت مسموم شدم و بچه ها بردنم بيمارستان. با اينكه مي دانست اين شگرد درخواست پول است ، بي اختيار  مي گفت چي، دوباره. و هر بار فكر مي كرد شايد اين بار واقعا مسموم شده باشد. كافي بود بگويد من كه تازه پول فرستادم يا چيزي شبيه به اين.  همين موقع بايد گوشي را از گوشش دور مي كرد تا دختر جيغ جيغ كنان بگويد تقصير اصرارهای خودت بود. حالاشم همين فردا انصراف مي دم  مي يام تهران. همين جملة تهديد آميز كافي بود تا بگويد باشه باشه عزيزم، خودتو ناراحت نكن. فردا مي ريزم به كارتت. و حالا چقدر خوب بود كه آنجا نيست. نفس عميقي كشيد و لبخندي روي لبش نشست.

 بهترين لحظه ها وقتي بود كه در اتاقش را توي اداره مي بست . پشت ميزش مي نشست و پاهايش را روي ميز شيشه اي دراز مي كرد و رويايي از سال ها پيش، از جايي پس خيالش بيرون مي آمد و نرم نرم چشم هايش را روي هم مي برد. هر بعد از ظهري كه معلم رياضي پسرش مي آمد، سر از پا نمي شناخت. آه كشيد و موجي از درد توي تنش پخش شد. به استخوان برجستة زانوهاش نگاه كرد و لبش را گاز گرفت. پاها را توي شكمش جمع كرد و پادري را به خودش چسباند.

هوا تاريك شده بود. كمي احساس امنيت مي كرد. تاريكي او را مي پوشاند. صداي پا را دوباره شنيد. چشم ها را روي هم فشار داد. اشك ها از ترس يا عجز پس رفته بودند. حالا سررسيدن شوهرش شده بود يك كابوس. شايد اگر خودش هم جاي او بود و زنش را اينجور برهنه پشت در آپارتمان مي ديد، قبض روح می شد و هر چي از دهنش درمي آمد، نثارش مي كرد. بعد فكر كرد اول چشم هاي ساعی گرد مي شود و بعد  بي آنكه حرفي بزند، تند و تند به دور و بر ، بالا و پايين و چپ و راست  چشم مي گرداند و بعد تندی در را باز مي كند و او را هل مي دهد تو.

 هوا ي پاگرد خفه و كهنه بود. انگار دوباره صداي زنگ تلفن به گوشش مي رسيد. نسيم خنكي  از درزهاي در خانه اش بيرون مي آمد. روي برآمدگي جلو در نشست، پادري را جلو پاهاش گرفت و پشتش را يله داد به در. در دهن باز كرد و او را در خودش پيچيد. تقريبا طاق باز افتاد . به پاهاش نگاه كرد كه بيرون در بود و بالا تنه اش توي خانه. بلند شد. در را بست و  برق را روشن كرد. مبل هايي با پيراهن هاي آبي چين دار، پرده هاي سفيد وال كه با باد كولر تكان مي خوردند، گلدان بلور با دو شاخه گل مصنوعي ... همه چيز غريبه به نظر مي رسيد. انگار هيچ وقت در آن خانه زندگي نكرده بود. پادري را انداخت جلوي در.  نخ سفيد روي آن نبود. خم شد و دوباره نگاه كرد. نه انگار هيچوقت هيچ نخي به آن نچسبيده بود.